یک استکان، سلامتی چشمهایتان
آقا سلام! شعر سرودم برایتان
آقا سلام! آمده ام آسمان به دست
یعنی که شاهنامه ی ما آخرش خوش است
اینجا جنون وسوسه ها آب می شود
گُردآفرید عاشق سهراب می شود
خورشید روی قلب زمین دست می کشد
مهتاب را دوباره به بن بست می کشد
دیوانه وار عاشقی از سر گرفته ام
تا ناکجای قلب شما پر گرفته ام
موج نگاه خیس مرا باد می برد
تا عشق هم مقابل من کم بیاورد
حس می کنم زمان به عقب باز گشته است
پیشانی ام دوباره به تب باز گشته است
حس می کنم که فاصله آوار می شود
تاریخ زخمهای تو تکرار می شود
حس می کنم تمام حواسی که داشتم
در انفجار قلب شما جا گذاشتم
تنهایی ام سکوت تو را درد می کشد
این روزهای مرده، خدا درد می کشد
سر در گمم تمام دلم گیج می خورد
در ازدحام شادی و غم گیج می خورد
* * *
شاعر میان مثنوی اش خسته می شود
پلک همیشه باز غزل بسته می شود
بعد از این همه تأخیر سلام
مجموعه شعرم با نام «تکیه کن فقط به چشمای خودت» بالاخره به چاپ رسید. دوستان می تونن از طریق نمایشگاه کتابی که 2 آذرماه در مشهد شروع می شه به این کتاب دسترسی پیدا کنند.
زندگی یه بازی مسخره بود
وقتی چشمای تو چشمامو ندید
دستامون یه قصه ی تازه نوشت
دلت عاشق شد و دنیامو ندید
غصه ی نبودن و بودن تو
بغض خنده هامو تو خودش شکست
یخ جاده های خیس و شب زده
بالای خسته ی پروازمو بست
اومدی اما می دونم که باید
نرسیده به گلایه گم بشم
تکیه مو بدم به هرچی فاصله ست
میون هزار تا سایه گم بشم
من و تو مثل دو تا ستاره ایم
که دلامونو به هم گره زدن
توی گرگم به هوای آسمون
چشامون اما به هم نمی رسن
توی لحظه های تلخ بی کسی
بذار تنهاییمو تنها بذارم
تا همیشه عاشقت باشم ولی
حتی به خودم نگم دوست دارم
امیدوارم نبودنم باعث نشده باشه که به همین زودی فراموش بشم، مخصوصا حالا که قراره مجموعه شعرم با نام «تکیه کن فقط به چشمای خودت» به زودی به بازار بیاد.
خودتو یه بار بذار جای خودت
دستتو بزن به دریای خودت
اینجا هیچی مث چشمای تو نیست
تکیه کن فقط به چشمای خودت
چتر آدما کوچیکه خیس میشی
برو زیر چتر رویای خودت
نگا کن ببین خدا منتظره
برسی به اوج فردای خودت
اگه دوست داشتی و زحمتی نبود
منو راه بده به دنیای خودت
باد کرده ام روی دست واژه ها.
سکوت کلام سنگینی است بر لبانت
قلبم تیر می کشد
تو نیستی
ایستاده ام
روبروی زمستانی که
بهاری ترین تولدم بود
( میای فرار کنیم؟ )
چقدر کودک شده بودم
در شیطنت های کودکانه!
و چشمانت که...
کاش می دانستم
چقدر فاصله افتاده
میان تو و انگشتر یادگاری ات
که در انگشتم
جای پای نگاهت را
نشان می دهد.
من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست در فکر آن مباش که زیبا ببینی ام
استاد محمد علی بهمنی
به شاعری که سکوت کرده است خودش را ، من را ، و ما را :
بگذار روی موج غزل ها ببینمت
مثل همیشه ساده و زیبا ببینمت
پشت غرور آبی شب های بی چراغ
با چشمهای غرق تماشا ببینمت
گم می شوی تمام مرا توی این اتاق
رد می شوم تمام تو را، تا ببینمت
محصول درد مبهم پاییز! ساده نیست
باور کنم سکوت کنم یا ببینمت
گفتی که روی قله ی حالا نشسته ای
می خواهم از دریچه ی فردا ببینمت
هر چند گفته اند که شاعر شنیدنی است
بگذار مثل آینه اما، ببینمت
.
از واژه های خیس من تا تو ، دریا نشست و بی صدا خندید
یک آسمان پروانه در چشمت ، آرام پشت واژه ها خندید
میخواستم قسمت شود دیروز ، در لحظه های آبی امروز
پرواز کردی تا دل فردا . ایکاش و اما و چرا ؟ خندید
هی پرسه میزد شانه هایت را، پیشانی داغ غزل در من
دیوانگی هم عالمی دارد ، گفتم وَ قلبت آشنا خندید
رد میشد از پس کوچه های عشق، چیزی شبیه من شبیه تو
آتش زدم بر گونه های شب ، مهتاب رقص شعله را خندید
دلواپسی بو د و سکوت تو ، دلواپسی بود و نگاه من
یک بار دیگر زندگی کردم ، چشمان غمگین تو تا خندید
.
تکثیر سلول های سرطانی
و سرم هایی که می خواهند اثبات کنند
هستی شان را در بودن من.
آقای دکتر!
این سرم ها به زندگی دیگری مسموم است
زندگی مرا
قبلا یک نفر
روبروی آینه
سر کشیده است.
نه، تاب ندارم هذیان نمی گویم
باور کنید این مسکن ها
به سردرد های من
احتیاج ندارند.
این سرم ها شاید
مسموم به زندگی دختری باشد
که بادبادکش را
روی ریل های قطار جا گذاشت.
یا زنی که
تمام هستی اش
بوی پیراهن یوسف بود
یا مردی که می خواست
قربانی چشمهای خیس کودکش باشد.
این سرم ها
به زندگی دیگری مسموم است.
بکشید این ها را
از دستان من
که دیگر
به هیچ چیز
به اندازه ی مرگ
احتیاج ندارم.
صداي سکوت لحظهها شنيدن نداره
توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن
ديگه هيچ شاپرکي حس پريدن نداره
دستاي نجيب باغچه خيلي وقته خاليه
از تو گلدون گلاي کاغذي چيدن نداره
بذا باد بياد تموم دنيا زير و رو بشه
قلباي آهني که ديگه تپيدن نداره
خيلي وقته قصه اسب سفيد کهنه شده
وقتي که آخر جادهها رسيدن نداره
نقض قانون آدمبزرگا جرمه عزيزم
چشاتو وا نکن اينجا هيچ چي ديدن نداره
توی چشمای تو جا گذاشته بودم ندیدی؟
دل من کوچیک بود اما یه عالم پرنده داشت
واسه گنجشکا رو شونه ی زمین دونه می کاشت
با تموم سادگیش زیر بارون قدم می زد
پاییزو قرق می کرد و دنیا رو به هم می زد
آرزو داشت آدما آسمونو رها کنن
یه بارم خدا رو تو قلب زمین پیدا کنن
یه نفر پیدا بشه قفل بهشتو بشکنه
قصه ی جهنم این طلسم زشتو بشکنه
دل من خیلی می خواست یه روزی در به در بشه
با نگاه مهربونت عازم سفر بشه
زیر سایه ی درختا پشت غربت گلا
هرجا دنبالش می گردم نمی بینمش چرا؟
نکنه تو نبودی آدم بزرگا بردنش
زنده زنده پشت دیوارا به خاک سپردنش
دلمو همین جاها گذاشته بودم ندیدی؟
توی چشمای تو جا گذاشته بودم ندیدی؟
یک ایستگاه مانده
قطار،
پرت میشوی از من.
قطره قطره مسخ میشوم روی ر یل
تا فسخ قراردادهای عاشقانه.
درد،
جا میماند
تورا از من
مرا از قطار.
سوت میزنم آقا من....
ببخشید خانوم
راه عبور واژه ها
تا اطلاع ثانوی
مسدود می باشد.